|
|
حالا که امده ای نگاه کن در این هوای گرم در سر چهاراه ان پسرک بادکنک فروش همه جا را رنگین کرده است همه کوچه ها و خیابانها را همه چشمها و چشم اندازها را حالا که امده ای پیشاپیش همه بارانها به دیدارت می ایند خودت به من اموختی که برای دیدن دریا دل داشته باش حالا که امده ای بی انکه چیزی بپرسی و بی انکه چیزی بگویم زیبا همین جا نشسته است روبه روی همه سالهایی که تمام نمیشوند حالا که امده ای دوباره همین سوال را می پرسی
ومن دوباره میگویم که زیباست سرنوشت همه شاعرانی که دوباره متولد میشوند حالا که امده ای قبول کن من هم همین را میگویم میان ما فاصله نیست فاصله ها را فیلسوفها به وجود اورده اند حالا که امده ای همین یک کلمه کافیست امده ای بیا و در کنارم بنشین...
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 11:59 توسط یه بنده خدا |