|
|
بی نقطه و خمیده قامت با صورتی به غمگینی افتابهای
پاییزی...
شین:
پر نقطه و نشسته بر زانوی خاطرات بر گزیده ام
که دیگر هق هق را نوازش نمی کند...
قاف:
قهر الود تر از عین اما با صورتی به امید روزهایی
که قرار است بیاید...
عین،شین،قاف
سه حرفی که تمام کلمات را با جادوی خود تسخیر
کرده اند سه حرفی که تمام حرفهای من است...
برای تو که هیچ نمی دانی از حروف گمگشته
زندگی ام با این سه حرف هیچ کلمه ای به جز
یک کلمه نمی توان ساخت...
عشق...!!!
من ساختم...
حالا تو اگر نمی سازی
خراب هم مکن
عشق...!!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 9:13 توسط یه بنده خدا
از امشـــــــــــــــــــــــــــــــــــب
سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت
خواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
سکوتی سرد تا دوباره کی شود
خورشید با طلوعی
دل انگیز دوباره با حرفی برای
گفتن ... دارم
پنجره را باز خواهد کرد و من دوباره
با رد پایی تازه از یار به سوی اسمان
پرواز خواهم کرد
و شاید ستاره ای در شب که
چشمک زنان
مرا به سو سوی بی نهایتش پیش خواهد
برد و مرا به اسمان هفتم خواهد رساند
کسی چه می داند...
تو میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدانم ...
شاید...
هیسسسسس
لطفا سکوت را رعایت کنید...
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 22:10 توسط یه بنده خدا |